مدح و ولادت حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
نــوری ز مــشـرق اَبَـدیَّـت بـلـنـد شــد طـوفـان بی امـان حـقـیـقـت بـلـنـد شـد کـعـبه جـوابگـوی عـلـیدوستها نبود ایـوانطـلای مـرقـدِ حـضـرت بلند شد حَـظّـی مـیان هـرولـههـامـان نـداشـتیم ذکـرِ عـلی ز گـوشـۀ هـیـئت بـلـند شد وقتیکه در به دست علی کَنده شد ز جا فـریـاد هرچه قـلعـه به حیرت بلند شد تا مرتضی گره به دو ابروی خود کشید در گـردنِ بـشر رگِ غـیـرت بلـند شد گـفـتی: امـیـدتـان؟! همه گـفتیم: فاطمه مـادر هـمـیـشه وقت شـفـاعت بلند شد این خاک، شیـعـهخانۀ ذُرّیّۀ عـلیاست ایـران هـمـیـشـه پـای ولایت بـلـند شد ما را گدای نیـمـۀشـعـبـان خویش کرد عطری که دور سفـرۀ غـیبت بلـند شد لـبتـشـنـگـان چـشـمـۀ جـانـیـم تـا ابـد مـا نــانخــورِ امــامِ زمـانـیــم تـا ابــد پلکی بزن، خزان «زمین» را بهار کن این سالخورده را به جـوانی دچار کن اسـفـنـدها به یُـمـن شـما عـیـد میشود کـهـنـهلـبـاس جـامـعه را نـونـوار کـن دلـدادههـات حـسـرت دلـبـر کـشـیدهاند خود را برای این همه عاشق، نگار کن دُکّـان دردِ دوری خـود را بـیـا، بـبـنـد غـم را ز شغـل دائـمیاش برکـنار کن هـوش از سر همه بِبـَرَد خـندههای تو روی نقـاط ضعـفِ دلِ شیـعـه کار کن گردنکشیِ یاغیِ عشقت حکایتی ست مـا را ذبـیـحهـای دمِ ذوالــفــقــار کـن موری به پیـشگاه سلیمان رسیده است ما را به روی فرش وصالت سوار کن کـعـبه به شوقِ تکـیۀ تو ایسـتاده است فـکـری به حـال خـانـۀ پـروردگار کن مستت به جز شراب نجف، مِی نمیخورد این بـاده را نـصـیب گدای خُـمـار کن صحرانشین! کجای جهان خیمهگاه توست؟ کُـنـجـی بـرای گـریـۀ ما اخـتـیـار کـن زهرم، بگو بدل به عسل میکـنی مرا آخـر میـان گـریه، بـغـل میکـنـی مرا فـقـرِ مـرا اگـرچه جـهـانی جواب کرد دستت گرفت کاسۀ من را، ثـواب کرد بخشندگیِ تو به حسنجان کشیده است این لُطف را عموی کریمِ تو باب کرد روشنتـرین توسل خـورشیدها، سلام! ذکرت دعای شبزده را مستجاب کرد نام تو رمز سـروری کـشور من است پـیـرِ خُـمـِـیـن بـا دم تـو انـقـلاب کـرد وقتی که گـفـت نوح قـبـیـلـه: خَـدَمـتُـهُ یعنی به روی نوکـری ما حـساب کرد مـا نـوکـریـم، نـوکـر جــدِّ غـریـب تـو ما را به این لقب خودِ زهرا خطاب کرد هیئت؛ کلاس درس ولایتشناسی است روضه، مرا به کار برایَت مُجاب کرد "یامهدی" است باطن هر "یاحسینِ" ما پس سینهزن مسیرِ درست، انتخاب کرد قـلبی که پای هجر نسـوزد، کـباب باد آن مجلسی که از تو نگـوید خراب باد دسـتم هـنوز طـرح کـبـوتـر نمیکـشید یعـنی دلـم به شـوق شـما پَـر نمیکشید قـصـدم خودِ تویی، بخـدا نان نخواستم بـوی غـذا مـرا دمِ این در نـمیکـشـیـد خــیـلـی بــرای آمـدنـت کــم گـذاشـتـم وَرنه، خجالت این همه، نوکر نمیکشید هرکس مُـفـیـد بـود بـرایت،"مُفـید" شد غیر از تو را به مُصحَف و منبر نمیکشید عُـمـر پـدر به دیـدن روی تـو قَـد نداد از شِـدَّتِ فـراق تو دیـگـر، نمیکـشـید غـرق گـنـاه بـودم اگـر فـاطـمـه نـبـود دست مـرا اگـر خودِ مـادر نمیکـشـید ما غیر کـربـلا که به جـایی نـمیرویم میل گـدا به اینور و آنوَر نمیکـشـید با چکمه روی سینۀ او مینشست شمر از کار خویش دست هم آخر نمیکشید بعد از حسین بود، سنان رفت در حرم ایکاش ختم روضه به معجر نمیکشید پـنجـاهسـال پـردهنـشـیـن پـیـرِ پـیر شد با شمر، عـمـهجان شـما هممـسـیر شد |